داستان :: پایگاه فرهنگی تحلیلی نقد بی طرف

پایگاه فرهنگی تحلیلی نقد بی طرف

نقد بدبینی و سیاه نمایی نیست ، بلکه برشی از یک حقیقت است ...

.

داستان / فرمانده دبیر - قسمت آخر

به قلم: حسین علوی

.

هنوز حرف فؤاد تموم نشده بود که بی سیم عدنان فعال شد؛

عدنان عدنان ابوعلی،اینجا داره یه اتفاق عجیب می افته...   

- ابوعلی به گوشم....

باید چند تا هواپیما بفرستید، اینجا کلی نیرو پیاده شدن و معلومه که قصد عملیات دارن،عزمشون هم بدجوری جزمه؛

- باشه باشه الان هماهنگ میکنم.

به دستور ابوعلی جنگنده ها به طرف سوژه مورد نظر هجوم آوردند...

- ابوعلی ابوعلی عدنان... عدنان کدوم گوری رفتی،اونجا اوضاع چطوره؟

نمی دونم فرمانده،اینجا یه خبرائیه...

- یعنی چی واضح تر حرف بزن ببینم چی میگی؟!!!

اینجا انگار کارخونه ی آدم سازی زدن؛پر از آدمه،اون قدر زیاد که شاید بشه گفت حمله هوایی شما تاثیری نداشت،دریغ از یه کم ترس و عقب نشینی... خیلی عجیبه!!!

- نگران چی هستی عدنان؟! هنوز داغ هستن متوجه نیستن چه بلایی داره به سرشون میاد! دو تا خمپاره که نوش جان کنن کارشون تمومه...

آخه ابوعلی این تدارکاتی که من میبینم برای یه عملیات عظیمه باید آماده ی پاتک بشید...

- چرت و پرت نگو عدنان! ایرانی ها تازه با یه شکست رو به رو شدن و سابقه نداره که بخوان به این زودی جبران مافات کنن...

یعنی چی چرت و پرت نگو همین الآن محمد خبر آورد که ایرانی ها برای هور العظیم وسیله ای ساختند که نی های هور رو قطع میکنه و برای پل زدن آماده میکنه؛اکثر فرمانده های گردن کلفت ایران اومدن اینجا؛من گرا رو میفرستم شما بکوبید؛ابوعلی اگر موفق بشیم کار جمهوری اسلامیشون تمومه...

عدنان آدم سخت و یک دنده ای بود ، تقریبا همه خوب متوجه این موضوع بودند ...

عندنان در همین حین به محمد گفت اگر ابوعلی اینجا بود یه گلوله حروم مغز پوکش میکردم،فکر کرده هر جوری که بخواد میتونه با من صحبت کنه! ... عوضی ...

محمد گرای اول رو داد؛ چند ثانیه بعد اونجا واقعا داشت تبدیل به گورستان ایرانی ها میشد...

یکی از فرمانده های ایرانی که معلوم بود از همشون مهم ترهستش عقب نشینی نمی کرد و میگفت تا همه از این منطقه عقب نشینی نکنن ، من اینجا رو ترک نمیکنم...

یک نفر اونجا بود که خیلی داشت با اون فرمانده بحث میکرد؛معلوم بود شدت بحث شون بالا گرفته...

یک دفعه محمد گفت: اوه دیدی!!؟ همچین زد زیر گوشش که پرت شد تو آب!

گفتم برو بابا اون طرف فقط هلش داد،اصلا تقصیر خودش بود که اومد جلو و گرنه اون یکی انگار میخواست فقط هلش بده...

- آخه احمق چه جوری میگی میخواسته هلش بده؟ اصلا باید از کجا هلش بده که وقتی اون میاد جلو،صحنه طوری بشه که زده زیر گوشش؟

باشه اصلا قبول که زده زیر گوشش ولی خب جنگه دیگه یه جوری حرف میزنی که انگار تا حالا ندیدی که چند دفعه خود ابوعلی زیر گوش چند تا از فرمانده ها زده؟!

عدنان سریعا پشت بی سیم اعلام کرد: ابوعلی به همین روال ادامه بدید نذارید نفس بکشن؛و گرنه ایرانی ها همین جا کار جنگ رو یک سره میکنن...!

 عراق مدام آتیش سنگینی رو داشت به ایران تحمیل میکرد؛ابوعلی دائما وضعیت رو از عدنان جویا میشد.

عدنان میگفت:تا حالا مثل این آدم ها ندیده بودم اصلا انگار رباط هستنند؛ابوعلی دیگه شب رو استراحت کنید فردا شدیدتر حمله کنید...

عراق از صبح روز بعد بازهم پاتک دیروز خودش رو ادامه داد ولی اینبار خیلی شدید تر بود.

- ابوعلی ابوعلی عدنان.... اعلام وضعیت کن....

امروز خیلی اوضاع بهتره؛گلوله و مهماتشون به آخرش رسیده؛ الآن دو تا چیز کم دارن تا تسلیم بشن...

- دیگه تو فکر خبیثت چی میگذره عدنان؟؟؟

شما الان باید یه عملیات روانی راه بندازید که اگر تسلیم نشید همه جا رو با موشک منهدم میکنیم و از طرفی هم حملات شیمیایی رو شروع کنید؛طبق آماری که محمد گرفته ایرانی ها دیگه آب وغذا ندارند، الوار برای پل سازی و حتی لودر و بلدوزر برای سنگرسازی هم ندارند و همه از کار افتاده؛فرمانده اینجا همه چی به نفع ماست،شما فقط با شدت به کارتون ادامه بدید...

عدنان سریع توجه محمد رو به خودش جمع کرد که ماسکتو بزن چون الآن حملات شیمیایی شروع میشه.... اگر شیمیایی بشی بدبختی ...

محمد گفت: عدنان به نظرت این یکی نامردی نیست؟!؟

وقتی میری برای دعوا با کسی باید صابون هر چیزی رو به تنت بمالی؛جنگ هم همینطوره ... من که اصلا ناراحت نیستم...

- ابوعلی ابوعلی عدنان...

عدنان به گوشم...

- اونجا چه خبره ؟!

چرا مگه چی شده فرمانده؟!!!

- هر چی آتیش میریزیم دیگه فایده نداره،دیگه حتی یه قدمم نمیتونیم بذاریم جلو،نیروها خسته شدن و دارن عقب نشینی میکنن؛دیگه کسی به دستورات من اهمیت نمیده... این ایرانی ها تموم نمیشن ... ادامه دادن این درگیری احمقانه ست ... ما عقب نشینی میکنیم... تا در اولین فرصت ممکن حمله دقیق تر و بهتری انجام بدیم... تمام...

عدنان گیج شده بود که چه اتفاقی افتاده طوری که از تعجب داشت سیگارش از دهانش روی زمین می افتاد رفت روی خط بیسیم ایرانی ها...

فرمانده ی عجیبی بود و صدای گیرا و پر جذبه ایی داشت...

بچه ها ادامه بدید که کارشون تمومه،شما یه بار دیگه به لطف خدا ثابت کردید که مصداق آیه ی:

(یَا اَیُهَا اَلّذینَ آمَنُوا إن تَنصرُوا اَلله یَنصُرکُم وَ یُثَبِّت اَقدَامَکُم)

شما هستید و هیچ قدرتی نیمتونه جلوی شما قد علم کنه ، شما ثابت کردی.......

عدنان بیسیم رو کوبید رو زمین و پک عمیقی به سیگارش زد....

 

داستان / فرمانده دبیر - قسمت اول

به قلم: حسین علوی

.

چهار نفر بودیم که دوره های مختلف تاکنیکی رو با موفقیت گذرونده بودیم و دیگه وقتش بود که وارد میدون بشیم؛ما رو به همراه یکی از سردارانی که در دوره آموزشی با آن بودیم به مناطق جنگی اعزام کردند.

وقتی که به مقر فرماندهی رسیدیم افرادی که اونجا بودند با فرمانده گردان پچ پچی کردند و بعد با اشاره به ما گفتند برید توی چادرتون،سردار ما چهار نفر رو به فرمانده گردان معرفی کرد و مارو در اختیار اون گذاشت و خودش سریع برگشت عقب؛وقتی سردار بیرون رفت،فرمانده ی گردان درحالی که داشت می نشست پشت میزش با چشم به ما اشاره کرد و گفت این دوستمون یکی از لاشخورای جنگه که فقط دنبال اسم و رسم میگرده؛ با امروز که شما رو آورد اینجا، میشه گفت حدود یک ساعت حضور فعال تو منطقه ی جنگی رو تو کارنامه ش ثبت کرده ؛زیر چشمی نگاهش کردم و توی دلم گفتم:تو هم همچین شجاع تر از اون نیستی که پشتش حرف میزنی.

از اونجایی که نیروی تربیت شده به درد بخور تو یگان ها کم بود،خیلی مارو تحویل گرفتند و سریعا یک جلسه فوق العاده تشکیل دادند که با توجه به تخصص های ما چه استفاده هایی میتونند از ما ببرند.

جلسه شروع شد و فرمانده گردان ما رو به بقیه معرفی کرد؛یکی از فرمانده ها سریع رفت سر اصل مطلب وگفت: مدت زیادی که از طرف منطقه طلائیه توطئه های مختلفی احساس میشه که چندین مرتبه تونستیم جلوی کارشون رو بگیریم؛یکی دیگه از افراد حاضر در جلسه گفت:جزیره مجنون هم منطقه ی مهمیه و باید طرحی هم برای اونجا داشته باشیم.

ابو علی ابو زید گفت:با توجه به شرائط موجود ما میتونیم این چهار نفر رو به دو گروه دو نفر تقسیم کنیم تا هم به طلائیه اشراف داشته باشیم و هم به جزیره.

ابوعلی فرمانده گردان، یکی از خوش فکرترین افراد جنگ بود و همه ی فرمانده ها حتی خود صدام به این مطلب اعتراف کرده بود که فکرهایش رد خور ندارد و حتما به ثمر میرسد؛بالأخره ما به سمت محل مقرر حرکت کردیم؛وقتی رسیدیم هیاهوی عجیبی بین سربازای ایرانی بود؛خب ما از الآن باید تمام حرکات سربازای ایرانی رو زیر نظر میگرفتیم و به دفتر ابوعلی مخابره میکردیم.

من و کمال به طلائیه رفتیم و محمد و عدنان هم به جزیره مجنون اعزام شدن؛ارتباط ها طوری بود که وقتی خبری مخابره میشد هم ما میشنیدیم و هم دفتر فرماندهی؛صدای خبر اول در بی سیم ها پیچید،یکی از مقامات ایرانی به جبهه آمده و اعلام کرد هر یگانی هر چه در چنته دارد بیاورد؛ظاهرا عملیات بسیار مهم و راهبردی رو میخوان از طرف طلائیه آغاز کنند که از چنین ادبیاتی استفاده میکنند.

صدا از بی سیم فؤاد و کمال بود،فؤاد برای مشورت با فرمانده کمال رو تنها گذاشت و رفت،وقتی که به دفتر فرماندهی رسید،جلسه فوق سری باهم گذاشتند؛فؤاد گفت باید کاری کنیم که نتونند حتی یه سرباز بیارند اینور،ابوعلی نقشه ی منطقه رو از روی دیوار کند و روی میز گذاشت و در حالی که سیگار برگش رو روشن میکرد به فؤاد گفت:خب نظرت رو بگو فؤاد دستش رو گذاشت روی منطقه مواصلاتی بین ایران و عراق و گفت اگه بتونیم این 7-8 کیلومتر رو با آب پر کنیم دیگه تقریبا نفوذشون غیر ممکنه…

ابوعلی در حالی که دودسیگارش رو روی نقشه پهن میکرد و قیافه ی متفکرانه به خودش گرفته بود گفت: احسنت در نتیجه زمین باتلاقی میشه و اونوقت این ما هستیم که وارد عمل میشیم...

فؤاد گفت دقیقا اونوقته که عجز و ناتوانی ایرانیا دیدن داره...

به دستور ابوعلی آب رو به طرف مرز هدایت کردند، قرار شد فؤاد برگرده و لحظه به لحظه با فرمانده اش در تماس باشد؛پیش بینی فؤاد درست از آب درآمد، ایرانی ها دو روز بعد قصد یه حمله داشتند که به خاطر وجود آب،زمین گیر شدند؛فؤاد این خبر رو به گوش ابو علی رساند و ابوعلی گفت مرحبا پسر یه جایزه طلبت که  در همین حین فؤاد نقشه ی بعد رو گفت و تأکید داشت که هر چه سریع تر باید پاتک های سنگینی بزنید تا دو تا لشکر از بین بروند؛ابوعلی دیگه به حرفای فؤاد اطمینان داشت و فقط کافی بود فؤاد لب ترکند ،اصلا انگار فؤاد فرمانده بود و ابوعلی سربازش!

ابوعلی خودش به میان گردان رفت و تدارک یه پاتک سنگین رو چید،وقتی همه چیز روبه راه شد ابوعلی به فؤاد اعلام کرد این جا همه چیز آماده است،کار رو شروع کنید...

کمال در کنار فؤاد ایستاده بود و گرا میداد و فؤاد هم اعلام میکرد و ابوعلی هم مهمات رو روی سر ایرانی ها فرود می آورد ؛فؤاد به کمال میگفت آدم لذت میبره وقتی میبینه همه زحماتی که تو دوره کشیده الان داره به ثمر میشینه،راستشو بخوای الان هیچ لذتی برام بالا تر از این نیست که میبینم این آدما دارند لتو پار میشند .

بعد از چند ساعت که پاتک تموم شد فؤاد گفت مرحبا ابوعلی دوتا لشکر رو به زانو درآوردی اونم دو تا از لشکرای مهم ایرانی رو که رو برا خودشون کلی برو بیا دارند ؛کاش اینجا بودی و می دیدی ایرانیا به چه فلاکتی افتادند...

هنوز حرف فؤاد تموم نشده بود که بی سیم عدنان فعال شد؛عدنان عدنان ابوعلی،اینجا داره یه اتفاق عجیب می افته...    

باید چند تا هواپیما بفرستید...

.

( ادامه دارد ... )

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۹۳ ، ۲۲:۰۲

بسمه الحق

داستان شماره یک / مادر ...

 

دو روز پیش بود که به خواب مادرش امده بود که :

مادر جانم می دونم توی این این سال ها خیلی سختی کشیدی، شرمنده ... اما اومدم یه خبر خوش بهت بدم ... یه دو روز دیگه با رفیقام بر می گردم ... نمیگم کدوم رفیق هام چون خودشون راضی نیستند... اما من بر میگردم ... ؛ بعد لبخند زده بود و همین...

مادر که از خواب بیدار شده بود، اصلا طور دیگری رفتار می کرد ... استرس داشت، خوشحال بود، می خندید، گریه می کرد ... شاید یک دقیقه هم حالت ثابتی نداشت...

مادر بیشتر از هر موقع در این سال ها خوشحال بود تا اینکه صدای اخبار توجه ش را جلب کرد ( صدای اخبار: ) ... پس از زحمات چند وقته ی گروههای تفحص و یافتن پیکر 72 شهید گمنام ، هفته آینده روز سه شنبه پیکر این شهیدان در تهران تشیع خوهند شد ، لذا ...

انگار که آب یخی ریخته باشند روی سر مادر ، بهت زده شده بود که بغض ش ترکید و انگار دوباره غم عالم به دلش سرازیر شد... همانطور که به پهنای صورت گریه میکرد با عکس پسرش شروع به صحبت کرد:

یوسفم ... بعد این همه سال، حالا هم اینجوری ... توی این سال ها کجا بودی که ببینی کمرم زیر بار غمت شکست ... رفتی و هیچ خبری ازت نشد ؛ می دونی چه قدر انتظار کشیدم ؟؟!  تنها دل خوشیم این بود که یه روز بر میگردی و ... اینجوری میخواستی برگردی که من رو تا آخر عمر حسرت به دل بزاری؟... مگه خودت بهم قول ندادی ... اصلا به خوابم نمی اومدی تا بازم انتظار بکشم نه اینکه ... یا حسین (ع) تو رو به پهلوی شکسته ی مادرت زهرا (س) بچه م رو بهم نشون بده ، من دیگه تحملش رو ندارم ...

مادر تا شب آنقدر التماس و گریه کرد تا از حال رفت ...

نویسنده را دخل و تصرفی در ماجرای یوسف و مادرش نیست اما ... اما مگر میشود سیدالشهدا را قسم بدهی آن هم به ... آنوقت جواب نگیری ؟!!  در همان حالی که قطره اشک نویسنده بر روی کاغذ داستان چکید، صدای تلفن خانه مادر را به هوش آورد ... نمی دانست چرا اما ناخدا گاه به سمت تلفن دوید...:

 الو ، سلام علیکم ... منزل آقای احمدی ...

بله بفرمایید ...

حاج خانوم شما مادر آقا یوسف هستید؟

بله ، چطور مگه ؟... خبری شده؟...

خبر که ... حاج خانوم حتما خبر دارید که 72 تا شهید رو بچه های تفحص پیدا کردند؟ ... ما  دی.ان.ای  این شهدا رو یک بار چک کردیم و نتیجه ای نگرفتیم و پیکر اون هارو فرستادیم معراج الشهدا ، ظاهرا آقا مجتبی، یعنی یکی از دوستانی که توی ساختمان معراج بودند شب خوابی می بینه که : یه آقای سبز پوشی میان بالای سر تابوت یکی از شهدا و دستشون رو جلو می برند و کمک میکنند جوانی از توی تابوت بیرون بیاد و بعد دست این جوان رو می گیرند و میان پیش مجتبی ، اون آقای سبز پوش رو میکنند به دوست ما و میگن اسم این جوان یوسف هستش ... سلام ما را به مادرش برسانید و بگویید مادر ما فرمود الوعده وفا ... و آقا مجتبی ما همین جا از خواب بیدار میشه و از اون موقع مدام پیگیری میکنه و به مسئول ها التماس میکنه که یک بار دیگه استخوان های داخل این تابوت رو بفرستند برای آزمایش ... اصرار، انکار دوباره اصرار؛ تا اینکه بالاخره مسئولین راضی میشن بامداد امروز صبح سریعا یک بار دیگه آزمایشس دی.ان.ای رو انجام بدن ... تا اینکه به شکل معجزه آسایی بالاخره هویت این شهید شناسایی میشه به طوری که همه ی آزمایش کننده ها تعجب میکنند ... و اون شهید آقا یوسف شماست ...

اما حالا روز موعود فرا رسیده بود... اولین روز بعد از چندین سال که مادر به آرامش رسیده بود...

حالا وقتش رسیده بود که تابوت یوسف را جلوی چشم مادر باز کنند... تابوتی که در دلش کفن کوچکی پر از استخوان های یوسف گمگشته ی مادر را در بر داشت...  کفن را که مثل یک نوزاد به دست مادر دادند یاد روزی نه چندان دور افتاد که یوسف تازه متولد شده را ، جگر گوشه مادر را پرستارها به آغوشش سپردند...

حالا هم یوسف همان یوسف بود اما ... اما ... روز اولی که به دنیا آمده بود سنگین تر از حالا بود ...

.


 این مطلب منعکس شده در :

  - شبکه اجتماعی افسران

  - عمارنامه

۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۲ ، ۲۰:۰۴