(سفر به سوریه ) - بخش دوم: روستای مسعودیه ... :: پایگاه فرهنگی تحلیلی نقد بی طرف

پایگاه فرهنگی تحلیلی نقد بی طرف

نقد بدبینی و سیاه نمایی نیست ، بلکه برشی از یک حقیقت است ...

.

بسم الله الرحمن الرحیم

( سفر به سوریه ) گزارشی اختصاصی ست که توسط یکی از اعضای مرکز تحلیلی تخصصی نقد بی طرف

محمد قائمی )

برای اولین بار در فضای مجازی روایت میشود...

روایتی نو و جذاب از فضای فعلی سوریه ...

****

ضمن عرض سلام وعرض خسته نباشید خدمت تمامی مخاطبین محترم .

خوب است ابتدا نکاتی را بیان کنم :

1- باعرض پوزش فراوان از این که قسمت دوم مطلب سفر به سوریه دیر آماده شد و انشاالله قسمت های بعدی به زودی آماده میشود و در سایت قرار میگیرد ...

2- به علت بعضی از مسائل امنیتی نمیتوانیم وارد تمامی جزئیات این سفر شویم و به همین دلیل از ذکر کردن نام برخی از افراد خودداری کردیم .

3-  نکته ی دیگر اینکه در جواب سوال برخی دوستان در مورد امکان رفتن به سوریه باید عرض کنم که خیر... شما با دعا کردن برای رزمندگان در سوریه و همچنین مدافعان حرم بهترین کمک و یاری را در حق آنها خواهید کرد....

و لازم به ذکر است که ما به هیچ وجه اشاره ای به این موضوع نکردیم که این مطلب مجوز ونشان دهنده ی لزوم حضور دوستان دیگر در سوریه

میباشد... قصد ما روایت فضای فعلی سوریه است ...

 با تشکر از شما ...

*** در آخر دوستانی که قسمت اول رو نخوانده اند به این لینک مراجعه کنند***

واین دومین بخش این روایت است....

*****

(سفر به سوریه )

بخش دوم روستای مسعودیه ...

سوار بر لنکوروز به همراه نیروهای سوری عازم روستای مسعودیه واقع در نزدیکی شهر القصیر شدیم .

شاید در این لحظات ملموس ترین چیز این بود که در وجود رزمندگان سوری هیچ ترس و دلهره ای نبود ؛ اما در نقطه مقابل در دل جمع تازه وارد ما ترس و دلهره موج میزد و سپری شدن ثانیه به ثانیه ی زمان را به خوبی حس میکردیم .

وقت موعود فرا رسید ... بالاخره در نزدیکی محل حضور تروریست ها در روستای مسعودیه توقف کردیم. فرمانده از ماشین جلویی پیاده شد و دستور داد همه پیاده شوند .

ما هم در حالی که نفس در سینه هامان حبس شده بود به همراه آنان پیاده شدیم . ..

در همین لحظه بود که فرمانده رو کرد به من و با زبان سوری گفت : چیه ؟ میترسی ؟

و مترجم که باز در این میان رابط گفتگوی ما شده بود ، صحبت های فرمانده را برایم ترجمه کرد .

در پاسخ گفتم : نه زیاد.

باتعجب گفت : ما وقتی برای اولین بار به جنگ اومدیم، می ترسیدیم حالا تو به من میگی نه زیاد !!!!

در پاسخ گفتم : برای دفاع از حرم حضرت زینب حاضریم جونمون رو بدیم ، من باید از چی بترسم ؟!

فرمانده خندید ولی چیزی نگفت انگار این پاسخ برایش آشنا بود و اصلا انگار خو گرفته بود با امثال این پاسخ ها...

سپس در همین حال به گروه دستور حرکت داد .

و همه راه افتادیم تا رسیدیم به یک خاک ریز ...

بلافاصله متوجه شدم که همه دارند اسلحه هاشون رو آماده می کنند .

از یکی از رزمندگان سوری پرسیدم : چیزی شده ؟ مگه رسیدیم ؟

گفت : پشت این خاک ریزی که می بینی و ما الآن این سمتش هستیم عده ای از تروریست ها هستند !

و این خبر استرس مرا در این شب طولانی بیشتر کرد، چون حالا ما در چند قدمی این تروریست ها بودیم و این یعنی، معلوم نبود تا لحظات دیگر چه اتفاقی قرار است برای این جمع بیفتد ...

فرمانده بیسیم زد و شروع به گفتن چیزهایی کرد که من هیچ از آن ها متوجه نمی شدم ... فقط منتظر بودم ...

بعد از چند دقیقه ای یک خودرو در نزدیکی ما توقف کرد و فردی بلند قامت و رشید از آن پیاده شد ...

فرمانده به سمت او رفت و اورا در آغوش گرفت احساسی که به خوبی نمایانگر یک دوستی قدیمی بود...

مرد قد بلند و فرمانده به طرف ما آمدند، او با همه دست داده و خسته نباشید گفت. در همین حین وقتی به جمع ما رسید ، رو کرد به فرمانده و گفت : اینا نیروهای جدید هستند ؟

فرمانده خندید وقضیه ی ما رو برایش توضیح داد .

مرد قد بلند هم خندید و با دست به شانه من زد و با زبان سوری خود به من و بچه ها گفت : آفرین برشما ، خسته نباشید ...

و سپس با فرمانده رفتند به سمت خاکریز . فرمانده دستور داد همه پشت خاکریز مستقر بشوند . من که حس کنجکاوی ام حالا بسیار بالا گرفته بود از پشت خاکریزنگاهی انداختم که ناگهان با صحنه ای دلهره انگیز مواجهه شدم... درست بود تروریست ها پشت خاکریز بودند.  با چشم که حساب کردم حدودا 100 نفر بودند ...

ولی جمع ما از آن ها کمتر بود ... پیش خودم گفتم که ما یعنی باید با این تعداد کم با دشمن ها مقابله کنیم؟!  که در همین گیر و دار ذهنی ام  گروهی دیگر به ما ملحق شدند ...

ابتدا تک تیر اندازها، افرادی را که پشت تیر بار بودند را نشانه گرفتند و با دستور فرمانده شلیک کردند ...

در گیری آغاز شد ... آغاز یک ماجرای بزرگ در طول زندگی ام  ...

من هم به همراه دیگر رزمندگان شروع به تیراندازی کردم ...

در این بین محمد الحمید تیر خورد یعنی همان کسی که پدر و مادر وخواهر 10 ساله اش را سر بریده بودند....

شوکه شدم! ... رفتم سمتش ! در حال جان دادن بود ، دیگر کار از کار گذشته بود؛ در همان حال نزارش گفت :« یازینب، به عشق تو  آمده ام ........

 و جان داد ...

عرق سرد به پیشانی ام نشست و به یک باره انگار گردش جریان خون در بدنم متوقف شد ... ساعات پیش را با خودم مرور میکردم ...

همان لحظاتی که با محمد الحمید که حالا شهید شده بود دور هم جمع شده بودیم و داستان کشته شدن خانواده اش را برایمان تعریف می کرد ...

اینجا بود که با پوست و استخوانم این موضوع را درک کردم که اینجا آشنایی ها و دوستی ها اکثرا به طولی نمی انجامد... پس باید تک تک لحظات را درک کرد و به خاطر سپرد ...   

ادامه دارد ....


این مطلب منعکس شده در :

    - عمارنامه

    - گلستان بلاگ

     - شبکه اجتماعی افسران

     - شیعه 24

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۲/۰۴/۳۱

نظرات  (۵)

السلام علیک یا سیدة زینب سلام الله علیها...
خیلی جانسوز...

۰۱ مرداد ۹۲ ، ۰۰:۴۶ گلستان بلاگ

 
ا سلام

این مطلب در گلستان بلاگ منتشر گردید
http://golestanblog.ir/?p=6307


این هدیه گلستان بلاگ به شما :

رمضان ، ماهی است که در آن قرآن فرو فرستاده شده است ؛ [ کتابی ] که مردم را راهنما و[ در بر دارنده ] نشانه های آشکار هدایت ومیزان تشخیص حق از باطل است .  سوره مبارکه بقره آیه 185

موفق و سلامت باشید

به امید ظهور

یا علی ع


با سلام تشکر از گزارش امااین قدر دیر قسمتها رو منتشر کردین قسمت اول یادمون رفت . 
پاسخ:
شرمنده ....
حق باشماست .... انشاالله که قسمت های بعدی زودتر منتشر می شود ....
از صبرتان ممنونیم ...
اجرتون با عمه جان امام زمان
سلام و درود؛
دوست عزیز این مطلب شما در پایگاه اینترنتی و بسته فرهنگی عمارنامه منتشرگردید.
ما را با درج بنر و یا لوگو در وبگاه خود یاری نمایید .
موفق و پیروز باشید .
http://ammarname.ir -- info@ammarname.ir
یا علی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی