داستان شماره یک / مادر ... :: پایگاه فرهنگی تحلیلی نقد بی طرف

پایگاه فرهنگی تحلیلی نقد بی طرف

نقد بدبینی و سیاه نمایی نیست ، بلکه برشی از یک حقیقت است ...

.

بسمه الحق

داستان شماره یک / مادر ...

 

دو روز پیش بود که به خواب مادرش امده بود که :

مادر جانم می دونم توی این این سال ها خیلی سختی کشیدی، شرمنده ... اما اومدم یه خبر خوش بهت بدم ... یه دو روز دیگه با رفیقام بر می گردم ... نمیگم کدوم رفیق هام چون خودشون راضی نیستند... اما من بر میگردم ... ؛ بعد لبخند زده بود و همین...

مادر که از خواب بیدار شده بود، اصلا طور دیگری رفتار می کرد ... استرس داشت، خوشحال بود، می خندید، گریه می کرد ... شاید یک دقیقه هم حالت ثابتی نداشت...

مادر بیشتر از هر موقع در این سال ها خوشحال بود تا اینکه صدای اخبار توجه ش را جلب کرد ( صدای اخبار: ) ... پس از زحمات چند وقته ی گروههای تفحص و یافتن پیکر 72 شهید گمنام ، هفته آینده روز سه شنبه پیکر این شهیدان در تهران تشیع خوهند شد ، لذا ...

انگار که آب یخی ریخته باشند روی سر مادر ، بهت زده شده بود که بغض ش ترکید و انگار دوباره غم عالم به دلش سرازیر شد... همانطور که به پهنای صورت گریه میکرد با عکس پسرش شروع به صحبت کرد:

یوسفم ... بعد این همه سال، حالا هم اینجوری ... توی این سال ها کجا بودی که ببینی کمرم زیر بار غمت شکست ... رفتی و هیچ خبری ازت نشد ؛ می دونی چه قدر انتظار کشیدم ؟؟!  تنها دل خوشیم این بود که یه روز بر میگردی و ... اینجوری میخواستی برگردی که من رو تا آخر عمر حسرت به دل بزاری؟... مگه خودت بهم قول ندادی ... اصلا به خوابم نمی اومدی تا بازم انتظار بکشم نه اینکه ... یا حسین (ع) تو رو به پهلوی شکسته ی مادرت زهرا (س) بچه م رو بهم نشون بده ، من دیگه تحملش رو ندارم ...

مادر تا شب آنقدر التماس و گریه کرد تا از حال رفت ...

نویسنده را دخل و تصرفی در ماجرای یوسف و مادرش نیست اما ... اما مگر میشود سیدالشهدا را قسم بدهی آن هم به ... آنوقت جواب نگیری ؟!!  در همان حالی که قطره اشک نویسنده بر روی کاغذ داستان چکید، صدای تلفن خانه مادر را به هوش آورد ... نمی دانست چرا اما ناخدا گاه به سمت تلفن دوید...:

 الو ، سلام علیکم ... منزل آقای احمدی ...

بله بفرمایید ...

حاج خانوم شما مادر آقا یوسف هستید؟

بله ، چطور مگه ؟... خبری شده؟...

خبر که ... حاج خانوم حتما خبر دارید که 72 تا شهید رو بچه های تفحص پیدا کردند؟ ... ما  دی.ان.ای  این شهدا رو یک بار چک کردیم و نتیجه ای نگرفتیم و پیکر اون هارو فرستادیم معراج الشهدا ، ظاهرا آقا مجتبی، یعنی یکی از دوستانی که توی ساختمان معراج بودند شب خوابی می بینه که : یه آقای سبز پوشی میان بالای سر تابوت یکی از شهدا و دستشون رو جلو می برند و کمک میکنند جوانی از توی تابوت بیرون بیاد و بعد دست این جوان رو می گیرند و میان پیش مجتبی ، اون آقای سبز پوش رو میکنند به دوست ما و میگن اسم این جوان یوسف هستش ... سلام ما را به مادرش برسانید و بگویید مادر ما فرمود الوعده وفا ... و آقا مجتبی ما همین جا از خواب بیدار میشه و از اون موقع مدام پیگیری میکنه و به مسئول ها التماس میکنه که یک بار دیگه استخوان های داخل این تابوت رو بفرستند برای آزمایش ... اصرار، انکار دوباره اصرار؛ تا اینکه بالاخره مسئولین راضی میشن بامداد امروز صبح سریعا یک بار دیگه آزمایشس دی.ان.ای رو انجام بدن ... تا اینکه به شکل معجزه آسایی بالاخره هویت این شهید شناسایی میشه به طوری که همه ی آزمایش کننده ها تعجب میکنند ... و اون شهید آقا یوسف شماست ...

اما حالا روز موعود فرا رسیده بود... اولین روز بعد از چندین سال که مادر به آرامش رسیده بود...

حالا وقتش رسیده بود که تابوت یوسف را جلوی چشم مادر باز کنند... تابوتی که در دلش کفن کوچکی پر از استخوان های یوسف گمگشته ی مادر را در بر داشت...  کفن را که مثل یک نوزاد به دست مادر دادند یاد روزی نه چندان دور افتاد که یوسف تازه متولد شده را ، جگر گوشه مادر را پرستارها به آغوشش سپردند...

حالا هم یوسف همان یوسف بود اما ... اما ... روز اولی که به دنیا آمده بود سنگین تر از حالا بود ...

.


 این مطلب منعکس شده در :

  - شبکه اجتماعی افسران

  - عمارنامه

نظرات  (۱۱)

۱۳ شهریور ۹۲ ، ۲۳:۰۳ فاطمه سادات منتظرالمهدی (صبوره)
سلام و خدا قوت هم صراط
داستان تاثیر گزاری بود و یقین رو تو دلا تزریق میکرد
مسلماً اگر با خانواده شهدا دیدار کنید و داستاناتونو  با اونا جلو ببرید تاثیرگذارتر هم میشه
در پناه مهدی فاطمه (عج)

۱۴ شهریور ۹۲ ، ۰۲:۳۴ پوریا رودبارانی
سلام خیلی عالی بود ...

سلام و درود؛
دوست عزیز این مطلب شما در پایگاه اینترنتی و بسته فرهنگی عمارنامه منتشرگردید.
http://www.ammarname.ir/node/9849
ما را از بروزرسانی خود آگاه
و با درج بنر و یا لوگو در وبگاه خود یاری نمایید .
موفق و پیروز باشید .
http://ammarname.ir -- info@ammarname.ir
یا علی

سلام

تشکر از شما به خاطر ارسال مطلبتان به سایت "حرف تو"
"یوسف گمگشته باز آمد به کنعان
"
با آدرس: http://harfeto.ir/?q=node/13476 
در این سایت انتشار یافت.
چشم به راه مطالب خوب شما هستیم.
هدیه سایت حرف تو به شما:

"از امام رضا (علیه‌السّلام) درباره منزلت حضرت معصومه پرسیده شد، فرمودند: هر که او را زیارت کند اهل بهشت خواهد بود."

باسلام.میلاد بی بی معصومه را تبریک میگم.اگر اجازه دهید از این مطلب در وبلاگمون استفاده کنیم.التماس دعای فرج
پاسخ:
سلام علیکم ....
همچنین عید شما هم مبارک....
مانعی نداره فقط منبع و نام نویسنده فراموش نشه....
یاحق
بسیار عالی بود از این مطالب بسیار است کاش شرایطی پیش آید و دراین زمینه کتابی جمع اوری گردد 
ma hamisheh madyun shohada hastim
ya hossein
mamnun az matlabe besyar khubetun
باسلام
ان شاءاله بافرج آقامون همه دردها دوا بشن
الهم عجل لولیک الفرج
سالام.مطلب خیلی تاثیر گذاری بود ....خیلی خوب بود.دستتون درد نکنه.
۲۵ خرداد ۹۳ ، ۱۸:۰۹ محمدرضا حاجی جباری
سلام برادر!
با پوستری از امام رئوف(ع) بروزم!
خوشحال میشم سر بزنید و انتقاد کنید.
یاعلی مدد
۱۸ مرداد ۹۳ ، ۱۰:۳۷ محمد مهدی علیزاده
عرض سلام و وقت بخیری خدمت شما ...
وب سایت مفیدی دارید ...
شما با افتخار لینک شدید ...
در صورت تمایل لینک وبلاگ بنده را نیز در لیست پیوندیاتون قرار بدهید ...
با تشکر فراوان ....
........................
بروز هستم با طرح پوستر ماهواره ....
http://mr-designer.blog.ir/1393/05/18/%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی