(سفر به سوریه) - بخش سوم : کلنا عباسک یا زینب ... :: پایگاه فرهنگی تحلیلی نقد بی طرف

پایگاه فرهنگی تحلیلی نقد بی طرف

نقد بدبینی و سیاه نمایی نیست ، بلکه برشی از یک حقیقت است ...

.


 

( سفر به سوریه

بخش سوم کلنا عباسک یا زینب ...

بعد از شهادت محمد الحمید، سریع پشت خاکریز رفتم و سعی کردم به احساسات خودم غلبه کنم و سست نشم و شروع به تیراندازی سمت تروریست ها کردم این فضای سنگین و دلهره آور تا نزدیک نماز صبح ادامه داشت تا اینکه بالاخره تروریست ها در مقابل نیروهای سوری تسلیم شدند...

خوشبختانه و یا شاید هم ... ما فقط یه شهید دادیم و 3 نفر زخمی .. .

بعداز دستگیری تعدادی که خودشون رو تسلیم کرده بودند فرمانده از طریق بیسیم تماس گرفت و بازبان سوری جملاتی را بیان کرد .از مترجم پرسیدم :فرمانده چی میگه؟ گفت: میگه خداروشکر روستا رو گرفتیم (البته بارمز گفت) و الان نیروی دیگه بفرستید که اینجا مستقر بشن و اقدام به پاکسازی کامل روستا کنن و من هم نیروهایم را برای نماز و استراحت ببرم .

بعداز رسیدن نیروهای دیگر و مستقر شدنشان فرمانده دستور داد تا همه سوار خودروها بشن تا حرکت کنیم

اول فکر کردم داریم میریم به شهر دمشق ولی ....

ولی وقتی تابلو راویه را دیدم خوشحال شدم.  راویه همان منطقه زینبیه  است که امروزه به این نام مشهور شده ، همان منطقه ای که حرم حضرت زینب درآن واقع شده .

از فردی که کنارم بود پرسیدم : چرا به این منطقه اومدیم ؟ اون شخص پاسخ داد: همه فرمانده ها بعداز عملیات هایی که انجام میدن برای ادای احترام به ساحت مقدس حضرت زینب (س) به حرم ایشان عازم می شوند...

خوشحالی وجودم را فرا گرفو درپوست خودم نمی گنجید .وقتی گنبد حرم را از دور دیدیم، اشک در چشمانمان حلقه زد بغضی گلوی همه را گرفت.

تا اینکه در نزدیکی دیوار حرم  همه خودروها توقف کردنند.

 همه بعد از قرار دادن ادوات واسلحه ها در ماشین پیاده شدند.

از در آهنی آبی رنگ که وارد حیاط حرم شدم،دیگر نتوانستم بغضم را نگه دارم ...

بغضم ترکید و همانجا روی زمین به سجده افتادم ...

و این همان نقطه ی عطفی بود که همه به عشقش و به مددش از سوریه مقاومت می کردند...

مقاومتی غیورمندانه به مدد ساقی کربلا...

انگار پا به حرم که گذاشتیم نجوای قلبی همه با حضرت همین بود ...

یک کلام ....

کلنا عباسک یا زینب ...

بلند شدم و به سمت ضریح مطهر راه افتادم...

هیچ کس در حال خودش نبود تا اینکه اذان صبح شد ...

روحانی شیعی (که متاسفنه اسمش را از یاد برده ام) جلو ایستاد و شروع به خواندن نماز کرد که من و دوستانم نیز به او اقتدا کردیم ...

نماز را که خواندیم شروع به صحبت با روحانی کردیم که متوجه شدیم زبان فارسی را متوجه میشود چون چند سالی در حوزه علمیه ی قم درس خوانده بود ...

در همین حال بود که فرمانده دستور استراحت را به رزمنده ها داد که راه افتاده و در خانه ای که در مجاور حرم بود مستقر شده و استراحت کنند...

اما مگر خواب به چشمانمان می آمد!...

ما چند نفر در حرم ماندیم و تصمیم بر گذشت و گذار در حرم گرفتیم...

همانطور که در حال گشتن در حرم بودبم متوجه شدیم در مدخل در غربی حرم و سمت راست آن اتاق کوچکی که در آن سه قبر بود، وجود دارد که یکی از آنها قبر آیت‌الله سید حسین یوسف مکی عاملی متوفی ۱۳۹۷ و دیگری محسن الامین عاملی، صاحب تالیف معروف اعیان الشیعه و سومین آنها نیز دختر میرزا تقی بهبهانی است.  برای ان ها فاتحه ای خواندیم و باز به محوطه حرم برگشتیم ...

ادامه دارد ....

نظرات  (۲)

۱۷ مهر ۹۲ ، ۱۳:۱۵ گلستان بلاگ
با تشکر از مطلب خوبتان
مطلب شما با نام خودتان در گلستان بلاگ منتشر شد
گلستان بلاگ منتظر مطالب شماست
http://golestanblog.ir/?p=9237
سلام و درود؛
دوست عزیز این مطلب شما در پایگاه اینترنتی و بسته فرهنگی عمارنامه منتشرگردید.
http://www.ammarname.ir/node/15294
ما را از بروزرسانی خود آگاه
و با درج بنر و یا لوگو در وبگاه خود یاری نمایید .
موفق و پیروز باشید .
http://ammarname.ir -- info@ammarname.ir
یا علی

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی