داستان / فرمانده دبیر - قسمت اول :: پایگاه فرهنگی تحلیلی نقد بی طرف

پایگاه فرهنگی تحلیلی نقد بی طرف

نقد بدبینی و سیاه نمایی نیست ، بلکه برشی از یک حقیقت است ...

.

داستان / فرمانده دبیر - قسمت اول

به قلم: حسین علوی

.

چهار نفر بودیم که دوره های مختلف تاکنیکی رو با موفقیت گذرونده بودیم و دیگه وقتش بود که وارد میدون بشیم؛ما رو به همراه یکی از سردارانی که در دوره آموزشی با آن بودیم به مناطق جنگی اعزام کردند.

وقتی که به مقر فرماندهی رسیدیم افرادی که اونجا بودند با فرمانده گردان پچ پچی کردند و بعد با اشاره به ما گفتند برید توی چادرتون،سردار ما چهار نفر رو به فرمانده گردان معرفی کرد و مارو در اختیار اون گذاشت و خودش سریع برگشت عقب؛وقتی سردار بیرون رفت،فرمانده ی گردان درحالی که داشت می نشست پشت میزش با چشم به ما اشاره کرد و گفت این دوستمون یکی از لاشخورای جنگه که فقط دنبال اسم و رسم میگرده؛ با امروز که شما رو آورد اینجا، میشه گفت حدود یک ساعت حضور فعال تو منطقه ی جنگی رو تو کارنامه ش ثبت کرده ؛زیر چشمی نگاهش کردم و توی دلم گفتم:تو هم همچین شجاع تر از اون نیستی که پشتش حرف میزنی.

از اونجایی که نیروی تربیت شده به درد بخور تو یگان ها کم بود،خیلی مارو تحویل گرفتند و سریعا یک جلسه فوق العاده تشکیل دادند که با توجه به تخصص های ما چه استفاده هایی میتونند از ما ببرند.

جلسه شروع شد و فرمانده گردان ما رو به بقیه معرفی کرد؛یکی از فرمانده ها سریع رفت سر اصل مطلب وگفت: مدت زیادی که از طرف منطقه طلائیه توطئه های مختلفی احساس میشه که چندین مرتبه تونستیم جلوی کارشون رو بگیریم؛یکی دیگه از افراد حاضر در جلسه گفت:جزیره مجنون هم منطقه ی مهمیه و باید طرحی هم برای اونجا داشته باشیم.

ابو علی ابو زید گفت:با توجه به شرائط موجود ما میتونیم این چهار نفر رو به دو گروه دو نفر تقسیم کنیم تا هم به طلائیه اشراف داشته باشیم و هم به جزیره.

ابوعلی فرمانده گردان، یکی از خوش فکرترین افراد جنگ بود و همه ی فرمانده ها حتی خود صدام به این مطلب اعتراف کرده بود که فکرهایش رد خور ندارد و حتما به ثمر میرسد؛بالأخره ما به سمت محل مقرر حرکت کردیم؛وقتی رسیدیم هیاهوی عجیبی بین سربازای ایرانی بود؛خب ما از الآن باید تمام حرکات سربازای ایرانی رو زیر نظر میگرفتیم و به دفتر ابوعلی مخابره میکردیم.

من و کمال به طلائیه رفتیم و محمد و عدنان هم به جزیره مجنون اعزام شدن؛ارتباط ها طوری بود که وقتی خبری مخابره میشد هم ما میشنیدیم و هم دفتر فرماندهی؛صدای خبر اول در بی سیم ها پیچید،یکی از مقامات ایرانی به جبهه آمده و اعلام کرد هر یگانی هر چه در چنته دارد بیاورد؛ظاهرا عملیات بسیار مهم و راهبردی رو میخوان از طرف طلائیه آغاز کنند که از چنین ادبیاتی استفاده میکنند.

صدا از بی سیم فؤاد و کمال بود،فؤاد برای مشورت با فرمانده کمال رو تنها گذاشت و رفت،وقتی که به دفتر فرماندهی رسید،جلسه فوق سری باهم گذاشتند؛فؤاد گفت باید کاری کنیم که نتونند حتی یه سرباز بیارند اینور،ابوعلی نقشه ی منطقه رو از روی دیوار کند و روی میز گذاشت و در حالی که سیگار برگش رو روشن میکرد به فؤاد گفت:خب نظرت رو بگو فؤاد دستش رو گذاشت روی منطقه مواصلاتی بین ایران و عراق و گفت اگه بتونیم این 7-8 کیلومتر رو با آب پر کنیم دیگه تقریبا نفوذشون غیر ممکنه…

ابوعلی در حالی که دودسیگارش رو روی نقشه پهن میکرد و قیافه ی متفکرانه به خودش گرفته بود گفت: احسنت در نتیجه زمین باتلاقی میشه و اونوقت این ما هستیم که وارد عمل میشیم...

فؤاد گفت دقیقا اونوقته که عجز و ناتوانی ایرانیا دیدن داره...

به دستور ابوعلی آب رو به طرف مرز هدایت کردند، قرار شد فؤاد برگرده و لحظه به لحظه با فرمانده اش در تماس باشد؛پیش بینی فؤاد درست از آب درآمد، ایرانی ها دو روز بعد قصد یه حمله داشتند که به خاطر وجود آب،زمین گیر شدند؛فؤاد این خبر رو به گوش ابو علی رساند و ابوعلی گفت مرحبا پسر یه جایزه طلبت که  در همین حین فؤاد نقشه ی بعد رو گفت و تأکید داشت که هر چه سریع تر باید پاتک های سنگینی بزنید تا دو تا لشکر از بین بروند؛ابوعلی دیگه به حرفای فؤاد اطمینان داشت و فقط کافی بود فؤاد لب ترکند ،اصلا انگار فؤاد فرمانده بود و ابوعلی سربازش!

ابوعلی خودش به میان گردان رفت و تدارک یه پاتک سنگین رو چید،وقتی همه چیز روبه راه شد ابوعلی به فؤاد اعلام کرد این جا همه چیز آماده است،کار رو شروع کنید...

کمال در کنار فؤاد ایستاده بود و گرا میداد و فؤاد هم اعلام میکرد و ابوعلی هم مهمات رو روی سر ایرانی ها فرود می آورد ؛فؤاد به کمال میگفت آدم لذت میبره وقتی میبینه همه زحماتی که تو دوره کشیده الان داره به ثمر میشینه،راستشو بخوای الان هیچ لذتی برام بالا تر از این نیست که میبینم این آدما دارند لتو پار میشند .

بعد از چند ساعت که پاتک تموم شد فؤاد گفت مرحبا ابوعلی دوتا لشکر رو به زانو درآوردی اونم دو تا از لشکرای مهم ایرانی رو که رو برا خودشون کلی برو بیا دارند ؛کاش اینجا بودی و می دیدی ایرانیا به چه فلاکتی افتادند...

هنوز حرف فؤاد تموم نشده بود که بی سیم عدنان فعال شد؛عدنان عدنان ابوعلی،اینجا داره یه اتفاق عجیب می افته...    

باید چند تا هواپیما بفرستید...

.

( ادامه دارد ... )

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۰۷/۱۶

نظرات  (۱)

اه
انقدر بدم میاد جای حساس داستان تموم میشه
پاسخ:
:)
اندکی صبر...
صبر چیز خوبیه ...
بزودی قسمت دوم منتشر میشه ...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی